هیچ چیز هیچ جا هیچ وقت هیچ جوره آروم نیست...
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

اتل متل توتوله ...آقا ما یه روز داشتیم پیاده میدوییدیم که ناگهان پاهام رفت توی یک چاله ...از چاله در اومدم رفتم تو چاه ...حالا اینو وللش کن ... این یکی رو ...دیگه خسته شدم ، همه سر کارن و من بیکار ... ای داد بیداد رفقا رو ببین ... عجب نامردایین ... دیروز رفته بودن دم مغازه سید نصرالله بن مازیار کفتار کش پاستیل خورده بودن منو خبر نکرده بودن ... میگم دنیا داره به آخر میرسه ... میگم آدما نامرد شدن ...ولم کن ... هوووی ولم کن میخوام مطلب بنویسم ... جلو دست و پام راه نرو ... اگه شکایتتو به میهن بلاگ نکردم !!! من حتما روزی سه بار و نصفی باید بیام اینجا که روحم باز بشه ...الانم که دارم این عقاید و فلسفه های ذهنیمو مینوسم نمیدونی دارم پرواز میکنم ... خدایی نمیدونی ؟اگه به آقا معلم نگفتم ... حالا که اینجوری شد زنگ میزنم بهت و یه مشت دری وری بهت میگم ...هوووی این مطلب مال منه ... چشماتو ببند ... اه.. من بابامو میخوام ... نخونــــــــــــش !!!کجابودیم ؟ دم بچه های اونجای که داریم میریم راهش از چهارراه ، سه راه میشه و 500 متر میری جلو و تقاطع می افتی توی یک دست انداز و .... ببخشید فعل جمله قبلی رو یادم رفت بذارم ... گرم .تف توی این زندگی ... آخه اینم شد آدم ... این دیگه کیه ؟ اگه فردا بچه هارو نیاوردم دم محلتون زنگ خونتونو بزنن و در برن !!! حالا وایسا ... هیشکی هنوز منو نشناخته ... من همانم که رستم جهان را گرفت ... باور نمیکنی ها ؟ عموم سرهنگه میگم ببرتت بازداشتت کنه ...آها آها آها ... یه چیز دیگم هست که باید بگم ...بگم ؟ بگم ؟؟؟؟   اونایی که پای مانیتور نشستن حال میکنن ؟؟؟؟؟؟؟بشمار ...دنگ ...دیروز بود یا پری روز بود ؟ حالا ول کن مهم نیست ...یه روز داشتیم میرفتیم سیگار بکشیم ...چشمم به یک صحنه ی عجیب و دلخراش افتاد ...آخی ته سیگاری روی زمین افتاده بود ... نمیدونی چه حالی شدم ... داشتم میمیردم از ناراحتی که ییهو یه بچه ها آهنگ بهرام رو برام گذاشت که رفتم تو فاز بندری . گوربابای شهرداری چرا اینجا گودال کنده  پاهام رفت توی چاله آب . من از خودم در سازمان سیا شکایت میکنم  .... بیا بیا بیا ....خلاصه این حکایت ماخولیایی من بود اگر چه به پای اساتید محترم نمیرسه ولی خب طحفه ای بود به درگاه مقدس این وبلاگ بی سرپرست ...اینم بگم ؟ جون من این یکی رو هم بگم و دیگه تمام .....این رو گوش کنین ...بیا بریم کوه ...کدوم کوه همون کوهی که عقاب نا داره آی ببم ...امیدوارم از نوشته های من بسیار خشنود شده باشین ...در آخر از رفیق رفقای خودم میخوام که فقط برای من نظر بنویسن و از نوشتن نظر برای بعضی از دوستانی که من بهشون میگم اکانت پاکن جدا خودداری کنن ....به همین منظور من شخصا جوایزی رو مد نظر گرفتم که هرکسی بیشتر برای من نظر نوشت یک مداد پاک کن دار بهش میدم ...به افتخار پست قشنگم ... همه دست ... حالا دست ... آقایون دست ... خانوما رقص ... حالا بر عکس ...



نوشته شده توسط :رضا
1391/02/30-17:19

بگذر
گاهی به آسمون نگاه کن،بال همیشه برای پریدن نیست،
لش باش ، رها اما نه منفعل افسارت رو تمام و کمال دست احساست نده
آروم باش نه ضعیف،شاد باش و بخند با همه ی درد هات ،سپید باش در عین خاکستری بودن،بعضی وقت ها حرف دلت رو ساده تر از خیال پردازی هات بزن، قوی باش و رک و خاص.
تا حدی انارشیست، ضد حکومت مطلق مغز،خلاف جریان آب شنا کن،تو ماهی مرده نباش،حرف بزن اما تاثیر بذار شعار نده،دوست بدار اما عاشق نشو،عاشق شدی احمق نباش
چشمات رو نبند روی اتفاق های کوچیک زندگی،بشمار عقرب هایی که از پا در آوردن مار هایی رو که می خواستن تو رو از پا در بیارن،شکر گذار خدا باش، روشن فکر بودن رو با استاتوس های مسخره ی توی فیس بوک اشتباه نگیر،
تاریخ رو از یاد ببر،سعی کن تو تاریخ ساز باشی،همیشه برای اول شدن هر چیزی رو دور نزن،به افق خیره باش ،بزرگی دنیا رو تو عظمت یه قطره آب ببین،از جاده رسم رفتن رو یاد بگیر،خونه هیچ وقت جای موندن نیست.
آدم های دور و برت رو زیاد جدی نگیر اما احترام قائل باش حتی برای چرندیاتشون،
ظاهر بین نباش،موندگاری درخت گردو رو ترجیه بده به بزرگیه هندونه
سکوت کن تا ساخته بشی،اگه دلت اشک خواست بذار سبک شی.
محو باش اما خواستنی
به زادگاهت عشق بورز،دلگیر باش اما صبور
بذار همه به یقین برسن که دیوانه ای،باور کن عاقلیت رو هیچ سودی نیست
اگه غم هات اندازه تمام عالم روی دوشت سنگینی می کنه باز هم با غم رفیقت شریک شو با شلدی هاش بخند حتی اگه تنت پر زخمه.
زندگیت رو دود نکن حتی اگه زنده به گه باشی
مرد باش نتونستن رو بهانه ی نخواستن نکن.
تغییر نکن تثبیت و تقویت کن اون چیزی رو که بودی و هستی
دنبال انسجام نگرد،باور کن منسجم ترین چیز اراده ی بالقوه توئه
در قید و بند نباش
باور داشته باش تمام لحظه هایی رو که با خودت تنهایی داری فکرت رو می سازی

سخت باش
سرد
محکم


نوشته شده توسط :امیر
1391/02/30-15:20

پنج شنبه با بچه های دانشگاه رفتیم  آبشار پونه زار فریدونشهر . یکی از زیبا ترین مکان های طبیعیه اصفهانه . ما که خیلی حال کردیم . جای همگی رو هم خالی کردیم . منظره و محیط بسیار قشنگی داشت . گفتم چند تا از عکسایی که گرفتیمو بذارم شما هم ببینید . شاید خواستین جایی برین یکی از گزینه های سفرتون باشه











مجموعه ی کامل عکس ها رو در ادامه ی مطلب میتونید ببینید.



بقیه ی عکس ها

نوشته شده توسط :علی
1391/02/30-08:04

فرو ریختم ... من خود تو ام ، اما در طرح شکست . در شروع کارمان گفتم که اگر بمیرم دلتنگ میشوم وقتی حتی توی سکوت شب ، تجدید تنهایی کنم. مثل مش حیدر توی رمان بهت و ماتم زده ی قصه ی جواتی ؛ منهم اینروزا یه حال دیگه ای دارم ...

متنفرم از بی مفهمومی ! از این شهر ارواح : جیــــ   ش و ا هـ یـ نـ اقـ ــو س تنها دم زاجــ .

روی یک صفحه کاغذ کاهی نوشته بود رضا ، بازنده ی تمام عیار ! واقعیت زندگی رو مثل مارمولک تخیل زیر نور تیر چراغ برق به دست بینا ترین روشندل رهگذر سپردم که همگی بفهمیم ، نگاه متفاوت رو دوست دارم.

کاش (1و2) قول و قرارم بی واژه بود مثل با تو هرگز بی تو هیچوقت (1و2و3) ، مثل اتاق دو در یک (1*2) برای هر دومون ...

هنوز هم از تنگه ی بغض رد نشدم ، تو بهم بگو توبه نامه رو کجا گذاشتیم : توی هیچ و پوچ سمت مغرب من ؟ یا که طهران ، تهران ؟!

توی دنیای بی من ، کی میفهمه چی میگم ، چی گفتم حتی اگه آخرین سنگر ، شوق اول و دست خط من فقط هیس سـ سـ ...باشد

معجزه !!! خنده داره ، معجزه کو معجزه ؟! آخرین دفعه که سمت آسمون ها دیدمش گله ها میکرد که تو کجا و من کجا ؟

یکی بگه چه اتفاقی افتاد وقتی پاسخ به کدام احترام معمای ذهن تراوش مسمومی من و تو شد !

قول بده ، قول مردونه که بعد از من فقط تنها یک کار :

ببار برایم ...

.... و هفتای دیگه ...



نوشته شده توسط :رضا
1391/02/28-16:04

همه چیز از اول همین ترم شروع شد . ترمی که دوست دارم هر چی زود تر تموم شه . از روز انتخاب واحد بدم میاد . روزیه که باعث شد به این حال و روز بیفتم . روزی که هر کسی واسه خودش درسشو انتخاب میکنه . فاصله ی بین تو و رفیقت تو اون روز تنها 3 دیقس اما بعدش یه دنیا میشه. دنیایی که به سمت ویرونی میبرتت . خواستم خوب شم ، سعی کردم ، به این در و اون در زدم ، باهاتون اومدم بیرونم حتی اگه دقت کرده باشی تو این چند وقت هر روز بهتون زنگ میزدم تا ناهارو با هم بخوریم . اما بعضی موقع ها فقط من تقصیر کار نیستم . یکم به حرفایی که میزنین دقت کنین دلیلشو خودتون می فهمین . شوخی هایی که ترم 2 حمید باهام کرد و سر و دمشو چیدمو الان دارین می کنین . نمی خواستم اینا رو بگم اما خودت گفتی چته . میدونی مشکلم چیه ؟ نه ، نمی دونی . به تنهایی عادت کردم . به زخم زبونای بقیه . به شوخی های کودکانه ی بعضی آدما . بی تفاوتی همه وجودمو داره می گیره . اما هنوز یه روزنه میبینم . روزنه ای که باعث شد تلاشمو بکنم تا اون یه دنیا فاصله از بین بره . تو عید خیلی با خودم کلنجار رفتم . اگه دقت کرده باشی حالم بعد از عید بهتر بود . بهتر بود تا اینکه اون تصادف لعنتی پیش اومد . همه چی نه تنها به عقب برگشت بلکه صد برابر بدترم شد . خنده هام تصنعی شد . زندگی سمت پوچی رفت . افسارش از دستم رها شده . هیچ چیزی دیگه نمیتونه دلمو خوش کنه . شاید یکی از دلایلی که دو سه روزه درگیر کارامم همین باشه . تنهایی و دلتنگی برای قبل . اقلا اونجا دیگه کسی نمیشناستم . چهار تا بچه ......   که میخوام سر به تنشون نباشه رو نمیبینم . آدمایی که بندال و کیسه کش این و اون میشنو کمتر میبینم . اما دوریتونو بیشتر از قبل حس می کنم . هنوز به جمله ی فردا ماله منه اعتقاد دارم . فردای من چه تو این شهر و چه تو هر شهر دیگه ای که باشه این طرز رفتار آدماس که یکی رو تو دلت جاودانه می کنه و یکی رو هم از یادت میبره.


نوشته شده توسط :علی
1391/02/24-21:52

بیدار شدم و دیدم آغوشت بود / گهواره گرم قلب بی مأوایم
جز دامن مهربان لالایی هات / جایی نشد آرام دگر دنیایم

وقتی که میان گریه ها گم بودم / آرامش آغوش تو آرامم کرد
با اینکه دلت گرفته بود از دنیا / دلداری دلنشین تو خوابم کرد

وقتی که نداشتم به جز گریه سلاح / تنها تو صدای گریه را فهمیدی
وقتی که شدم تشنه یک جرعه شیر / از شیره جان خود به من بخشیدی

با گریه تمام غصه ها را خوردی / تا کشتی طوفان زده بر موج نشست
این کودک بی پناه لرزان و نحیف / با تکیه به دریای تو بر اوج نشست

اکنون که خیال می کنی تنهایی / مانند فرشته در خیالم هستی
من جای تمام بچه ها می گویم / محبوب ترین وجود عالم هستی!

همواره درون قلب من جا داری / همواره ، همسشه هست در من یادت
ای مبدأ عشق و مهربانی ، "مادر" / این روز پر از عشق مبارک بادت...




این شعرو یکی از بچه ها گذاشته بود ، حیفم اومد نذارم
عباس جون دست درد نکنه



نوشته شده توسط :علی
1391/02/22-22:38

بذار از همین اول بگم که آقا رضا این پست علی هستش . ارزش خوندن نداره پس وقتتو الکی تلف نکن چون حال و حوصله جواب دادن به حرفاتو ندارم . قصد دعوا ندارم اما این وضعم قبول نمی کنم . مطمئن باش عوضش می کنم .
شاید هنوز خیلی زود باشه که منو بشناسین . نه عمرا اگه بشناسی . نمی خوام از خودم تعریف کنم اما من تا حالا زیر بار هیچ کس نرفتم و نمی رم . شاید فکر کنی با این کارا می تونی دست و پای منو ببندی اما گول خورده ی . نه تو و نه هیچ کس دیگه نمی تونه جلوی اراده ی شخص انسان رو بگیره . چه جور بگم یعنی اینکه اگه چیزی رو بخوای بهش می رسی . حتی اگه وضعت خوب نباشه ، آدمای دورت اذیتت کنن یا هی جلوی پات سنگ بندازن . تو کسی هستی که ارادت حکم فرمای جهانه . همه تحت سلطه ی تو هستن . از درخت و گل و حیوون گرفته تا آدمای دیگه ای که خودشونو باور ندارن . فقط کافیه اعتماد به نفستو بالا ببری و بدونی که اون هدفت تو دستته . باید براش تلاش کنی وگرنه تو هم زیر سلطه ی یکی دیگه میری .
حالم بهتر شده . دیشب با بچه ها رفتیم حاجی بینی . یه رفیقام از مکه اومده بود رفتیم چند ساعتی باهاش بودیم . جا همه گی خالی بود . ما شا الله بچه ها از بازی و خنده و حرف کم نذاشتن منم دیدم پایش جوره دادم دمش . از یه طرف اونا می گفتم ما می خندیدیم و از طرف دیگه ما .خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت .
با بچه ها میخوایم گرایش خودرو تشکیل بدیم . اما بچه ها  کمن و 4 پنج تای دیگه رو باید جور کنیم تا این گرایش تشکیل بشه . سخته ولی ممکنه . اگه تشکیل بشه خیلی حال میده . حداقل می تونم قول بدم که مردم ازین پراید سوار شدنشون دست بکشن و ماشینای درخور شخصیت ایرانی رو سوار بشن . ماشینی که کیفیت داره و الکی سر هم بندی نشده . رفتن به مسابقه ی انگلستان گروهمون  کنسل شد اما احسان و چند تا دیگه از بچه ها خودروی هیبریدشون رو تیر ماه به مالزی میبرن . ایشالا که موفق باشن و برای همگی افتخار کسب کننن . براشون دعا کنین .
فعلا...


نوشته شده توسط :علی
1391/02/20-10:12

اینجام شده یه باتلاق

بوی گند تعفنش تا هفت فرسخ اون طرف تر میاد و آدمایی که گیر کردن توش فقط واسه چند روز بیشتر زنده موندن چنگ می ندازن به هر چیزی که دم دستشونه حتی اگه اون چیز مار باشه.
از وقتی شروع کردم به بزرگ شدن این پیج مسخره هم کم کم عوض شدن رو شروع کرد.تلخ شد مث زهر مار،پوچ مث شانسی های 100 تومنی دوران بچگی،ویرون مث الان
و سیاه مث خواب بعد از یه شام سبک.
نمود عینیش رو هم تو عکس العمل کسی دیدم که ازش خواسته بودم یه سر ب بلاگم بزنه اگه وقت کرد و اونم بهت زده بود از این همه نا امیدی...می زد به شوخی در گوشم و می گفت،رفیق خودکشی نکنی با این چرندیات...غافل ای این که این ها همه فقط برای خنده به ریش نداشته ی من و اطرافیانم بود.
می گفت یه ذره امید لازمه واسه چسبیدن به دیوار زندگی و نیفتادن
جوابم اما حاصل 20 سال خیال بافیه،این دیوار پوسیدست رفیق،کاه گلش پوک شده خشک شده از بس به جای آب شاشیدن بهش.
اینجا الان تنها مامن موریانه هاییه که از فرط بی وزنی خواه ناخواه موندگار شدن ،ای لعنت به این دیوار پوک موریانه زده.
گفتم مدفون شدن رو ترجیح می دم به یه عمر مطیع بودن،نیازی به امید نیست فقط جرئت لازمه واسه رها شدن شایدم یخورده پیشینه برای سنگینی
بقیه انقد مرد هستن که زحمت هل دادن رو بکشن باور کن،
دارم خفه میشم وسط این همه سنگینی نفس،مث آتیشی که از زیادی هیزم نمی سوزه
این باتلاق نیاز به یه چیز دیگه داره نه حفره های خالی محض فرو رفتن،
اینجا برای سوختن نیاز به اکسیژن داره
این سوختن ققنوس رو ترغیب به تولد نمی کنه رفیق


نوشته شده توسط :امیر
1391/02/16-09:00

حالم اصلا خوب نیس . نمیدونم دوباره چی شده . خیلی گرفتم . دیروز آخرین میان ترممو دادم . گفتم بعد میان ترما حالم خوب میشه اقلا دیگه این قدر سرمون شلوغ نیس . رضا جون شرمنده . نتونسم پست نذارم . نمیتونم بشینم و نگا کنم که صفحه سیاه جلوم باز میشه . نمی تونم ببینم جایی که خاطرات چند ساله زندگیم توش نهفتس مثل مرداب باشه . گفتی کسی حرفتو نمی فهمه  .راست گفتی نه من و نه خیلیای دیگه منظورتو نمی فهمیم . گفتی  تغییر . چه جوری ؟ با بستن وبلاگ ؟ با باز شدن یه صفحه کاملا سیاه یا با آمار مزخرف؟
دیشب از ساعت 8 تا 2 بیرون از خونه بودم . ولی فایده چیه ؟ اینم دو ساعته که همون طوری میگذره . بدون اثر موندنی.
نمی تونم ننویسم . می نویسم شاید حالم بهتر شه . دلم باز شه . کمتر از این و اون گله کنم . بتونم کسیو کمکش کنم . به کمبودام و نامردیای آدما فکر نکنم . دل خوش باشم به اینکه یه سری حرفمو میفهمن . شرایطمو میدونن . اما کامل نمیدونن چی به سرمه .
گفتم نویسنده اضافه کنیم شاید بهتر شه این جو وبلاگ . احتمالا فردا یکی رو اضافه می کنم . هر چی که میخواد بنویسه . درد دل ، تراوش مسموم ، جک بی مزه و ....
همین


نوشته شده توسط :علی
1391/02/15-12:26

آمدنت را دوست دارم اما نه به این شکل
سر و مغز و مخ و مخچه همه داغون تو شد
سر چی ؟
سر یک حرف الکی
دانه هایت بدنم را نوازش می کرد
اما چه نوازشی ؟
نوازشی که از شدت دردش به فرار ایستادیم
من از آمدنت در تعجب و مردم مانده
مانده در راه ، در راه کلاس
اون ازون سرویس مادر مرده
این از این پیشه ی تحقیرنده
دبی و جرم ورودی سیال تو را زمن نخواست
سرعت فواره ی آب تو مرا گیج بکرد
کنترل سِرفِیــس و ممنتوم کمکی بهم نکرد
بیخیال
برویم سر مدار تونن
آیِ شروت سِرکِت و بار خازن
همگی واسه ی ما راس کردن
هوس دیدن مارو کردن
شنبه همه اول به سراغ میلاد و مهدی
می روند و کلی می خندند
خنده از ته دی ، از جان
از آن بازی بی جان
همان تساوی ، همان باخت
همان اخراج ، همان تیرک دروازه
همان داور همان بازی همان گل دیقه 90....

پی نوشت : جاتون خالی دیروز یه تگرگ حسابی تو سر و بارمون خورد . گفتیم شالا بارون نیاد ، تگرگ اومد!!!
وای به حال وقتی که بگیم شالا طوفان نشه . فکر کنم اون موقع قیامت بشه!!!!


نوشته شده توسط :علی
1391/02/6-17:29

ببار بارون ....
ببار بر این زمین آلوده ، بر این آدمای پلید ، بر من دیوانه که عاشق تو ام ...
بار دیگر خیس خواهم شد .
سیال زمین دم امتحان سیالات فزون خواهد شد ...
پیشه ور و ثقف دبی تو را زمن دانشجو دوشنبه خواهد پرسید ...
من چه گویم؟
بگویم در فکر رضا بودم؟ نخواندم ، نمیدانم ؟ یا بگویم در فکر امیر و بچه ها ؟
نه نه ... بگویم مرا یاد فلانی انداخت ...یه دیونه مثل تو ، مثل من!!!
ببار بر این صنعتی خراب شده . ..
بذار تا دم دم دانشکده فیزیک سیل روان شود ، شیران از شدتت بخیسند و مثل موش شوند . پایه ی خنده ی ما رو شود ...!!!
کشاورزان محل بیشتر از من انتظار تو را می کشند .
شبدر و جو ، هندونه و باغ ، انار و شهرضا ، آلبالو و اسفرجون
همه انتظار تو را می کشند ...
ببار بارون بر من خسته دل...
خسته از این دنیای برقی ، مادی...
خسته از برق سه فاز و معادله ی نا همگن موج...
خسته از معادله ی ممنتوم پشت سد و فواره ی آب....
عاشق اون رینگ و اگزوز ماشین که زتو می نالند...
ببار بارون تا بنویسد رضا ، بخواند امیر و علی و نگار و تنها...
ببار بارون...
ببار .....


نوشته شده توسط :علی
1391/01/30-18:00

سلام . چند روزی هست که اخبار ورزشی از لغو فوتبال ایران امارات خبر میده . من واقعا از دلیل این عربا تعجب کردم . میگن چون رئیس جمهور به جزیره ابوموسی رفته این بازی رو لغو کردن . آخه اینم شد دلیل ؟ من واقعا برای این عربا متاسفم . نمیدونم آخه این امارات چه ادعایی داره ؟ ادعا میکنه ابوموسی مال اماراته!!!فکر کنم دوس دارن به دوران ملخ خوریشون برگردن . از طرف دیگه این عربستانیام مسخره کردن . به اینام میگن مسلمون . خداییش اگه با تحریم نفت ایران تولیدشونو زیاد نکرده بودن و یا کمترشم میکردن اونوقت بود که این امریکا و غربیا این قدر قدقد نمی کردن . نمیدونم چرا اما ای کاش این طور نبودن . خیر سرمون مسلمونیم باید هوای بقیه مسلمونارو هم داشته باشیم اما....


نوشته شده توسط :علی
1391/01/26-21:05

صداشو میشنوی ؟ صداشو میگم ؟ عمرا اگه متوجه بشی . میبینیش یا نه ؟ سکوتو میگم . هان حالا فهمیدی منظورم چیه . سکوتی که سن سیرو رو گرفته . آقا رضا که به تهذیب رفتن . امیر جونم مثل خودم فکر کنم دسش به میان ترما بنده . بیخیال . بارونو میبینی ؟ دیگه اون بچه نیستیم که از ترس وارفتن گلمون بدویم بیایم زیر سقف  . دیگه آسمونم میدونه که باکی از باریدنش ندارم . سنگ شدم . رودخونه رو ببین . آره همین زاینده رود خودمون که شهرمون باهاش زندس . پنج شنبه کنارش نشسته بودم . رد میشد . چه نگاهی می کرد . وای ...نیم ساعت بهش خیره بودم . نمی دونسم چی جوابشو بدم . یاد قدیم میفتادم آتیش می گرفتم .یاد اون سگ ، یاد اون پای پیاده ، یاد اون دوران .بازم فکر نکنم بفهمب منظورمو . حرف از کامیون نزن که اصلا دیونه میشم . کسیایی پشت اینا میشینن که جونشونو کف دستشون گرفتن . امان از یه لقمه نون حلال .ببین آدما به چه کارایی وادار میکنه . شوفری !!! یه نگا به بخاری کنار دستت بکن . یاد چی میندازتت ؟ گاز ، انفجار ، مرگ و منه قصر در رفته . یاد اون درخت انارت بخیر . آتیش گرفت . چه جالب . یادته شیشه ها دست حسن رو برید ؟ بیچاره رفت بخیه زد . نه نه نه یاد اون موش بخیر . همونی که زمینو سوراخ کرد . آبا داشت هرز میرفت . منم از بس حول شده بودم از موتوری که در حال واژگونی بود پریدم پایین . سه متر رو زمین کشیده شدم . نامرد هیچ طوریش نشد . فقط منو زخمی کرد .
اصلا حس و حال خوبی ندارم . حوصلم سر رفته . چند وقتی خلوتیده بودم . یکم بهتر شدم . جواب پیام و ایمیل و زنگ رو به زور میدادم . نظر که دیگه هیچی . فقط تاییدش کن .
 آره فقط تاییدش کن....


نوشته شده توسط :علی
1391/01/23-23:15

آخرین بوسه ات ، آخرین خنده و شادمانی ، آخرین نگاه و خداحافظی ای که کردی ، آخرین گلایه ات از دست مردم  و آخرین حرفت را از یاد نخواهم برد . اون شبی که مهمون خونه ی ما بودی . یادت میاد ؟ قرار بود تا آخرش واسی . پس چی شد ؟ به این راحتی رفتی ؟ من به جهنم ، بقیه چی میشن ؟ دختر هات ؟ پسرات ؟ تکلیف اون طفلای معصوم چی میشه ؟ با یه مشت گرگ تنهاشون گذاشتی . با آدمایی که باعث شدن این بلا سرت بیاد . با آدمایی که حتی به مادر خودشونم رحم نکردن چه برسه به تو . با آدمایی که...
زندگی منو میبینی ؟ تا پیروز همه بهم تبریک میگفتن . همه خوشحال . همه شاد . هیچ غمی نبود . نحسی سیزده رو خیلی خوب در کردیم . اما حالا چی از امروز پیامای تسلیت رو باید رو گوشی و بر لب و در جان ببینم . همش تقصیر شماهاس. شماهایی که چشم دیدنشو نداشتین . مادرتونو کشتید . برادرتونم از بس اذیتش کردین و اعصاب و زندگیشو به هم ریختین تمومش کردین .
خوش به حالت . آزاد شدی از قید و بند این دنیا . از این آدمای مسخره . از این شلوغی و دار مکافات .اما خواهش می کنم برای یه بار دیگه هم که شده منو ببوس.........
راستی یادته گفتم زندگی ای که من دارمو خیلی ها ندیدن و تجربه نکردن ؟


نوشته شده توسط :علی
1391/01/17-08:30

امیر

صدای زوزه های باد رو میشنوی؟

کنار لق لق شیشه ی پنجره ای که هیچ وقت خدا قصد درست شدن نداره،برام تعریف کن،بگو از این همه ثانیه ای که گذشت،خاطراتت برام شیرینه،از لحظه هایی که خوش بودی بگو و از روز ها و ساعت هایی که کارت فقط خیره شدن به ترک های سقف اتاقت بود و گوش دادن به موزیک.

بگو از گذشته هایی که چه خوب شد گذشت،از آدم هایی که اومدن و رفتن و تو هر لحظه فکر می کردی دیگه رفاقت آخرشه،چقدر  خام و ساده بودی تو پسر.

از محله ها بگو،از کوچه نستوه و اپل قدیمی و سبز آقای زیرک و چادر جر واجر شده ی ماشین آقای چادر دوز،تو می دونی کیا پارش می کردن نه؟خیلی خوب می دونی.

از دلشوره های عذاب اور دیر کردن چند دقیقه ای پدر و اون شب کذایی که بعد ها هزاران بار فاتحه خوندی واسه کسی که موبایل رو اختراع کرد.

بریم قبل تر؟از دبستان ندای اسلام در حال انفجار بگو،از حسرت شیرین انتضامات شدن،از اسنک دیشلم و بستنی فوق العاده ی سالار،از رفاقت های سرسری دوران راهنمایی و چشم و گوشی که قرار بود اینجا باز بشه و ندید گرفتن های به جای پدر،از حس عجیب 15 سالگی،ممنونم پدر عزیزم...

شنیدم همه چیز عوض شده نه؟مهم نیست ،مهم همه چیز های خوب و بدیه که برای تو جا مونده و تو مجبوری هر چندوقت یکبار اون ها رو قی کنی.

تو جا موندی پسر...جا موندی یا داری در جا میزنی؟چقدر زود 21 بار همه روز ها و ساعت ها و ثانیه ها رو تکرار کردی،انگار نه انگار دیروز بود که باید خیره می موندی به ویترین کاردستی های مسخره بچه های مهدکودک قدس تا یه نفر بیاد سراغت و آخرین بچه هم تموم بشه.

هنوز نهی های مکرر پدر و وساطت های پی در پی ماما توی گوشته نه؟برخورد های سرد بعد از لو رفتن دزدکی نگاه کردن VHS های قدیمی صحنه دار هنوز روحت رو خط خطی می کنه.

همه این خاطرات کهنه رو آرشیو کن توی ذهنت ،اتفاقات این چند سال اخیر رو اما نیازی نیست،این ها هک شدند پس دیگه نیازی به تکرار نیست.بیا کمک کن میخوام هفت سین عیدت رو بچینم

جشن تو دعای تحویل نمی خواد،فقط پیش خودت تکرار کن ،مهربان...تو می دانی و می توانی،همین واسه تضمین یک سالت کافیه باور کن.

سین اول رو بذار سنسیرو،به یاد 5 سال قطره بودن

سید امین هاشمی رو بنشون سر سفره به عنوان سین دوم،به یاد معرفت،به یاد بعد از ظهر های خواب آلود

سه شنبه ها سین سوم سفره هفت سین توئه،روزی که تو با کوچه های خلوتش کلی خاطره داری

سین چهارم سوم دبیرستانه،بدون هیچ حرف و حدیثی

سین پنجم رو بذار سگا،یاد آور همه عقده های عمیق دوران کودکی

سکوت رو بذار روبروی آینه،تا مثل همیشه زیاد باشه

و آخرین سین،سفر،مبدا و مقصد مهم نیست پسر مسیرت مهم تره

همه چیز آمادست رفیق تو فقط بگو می دونی و می تونی


گفتنی ها کم نیست...اشکال از من و تو بود که همه عمر کم گفتیم

سال نوی تو مبارک رفیق


پی نوشت:

اگه گاهی با گذشته ام تکرار می شم من رو ببخش...حالم خوب نیست رفیق 

 



نوشته شده توسط :امیر
1391/01/14-11:14











  • تعداد صفحات :26
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...