تبلیغات
تراوشات مسموم ذهن بیمار من و اطرافیانم
تراوشات مسموم ذهن بیمار من و اطرافیانم



جوات نامه:تکامل(از سری اپیزود های پراکنده)

چند صباحیست برای رهایی از این وعضیت نا به سامان و بغرنج خودم در به در پی راه چاره می گردم.
ان همه گاگول بازی بالای دیپلم جواب نداد،داده ام عریزه چی ده کاغذی بنویسد و اهالی،بچه محل ها،در و همساده،گاب و گیچمان امضا کنند.
البته من هم که سوات درست و درمان ندارم،یعنی چند سالی به حل و ریشه یابی معضل پترس هدر دادم ،دست اخر که داشتم به نتیجه می رسیدم...گفتند برای تو نان کم داریم...یا نان نمی دهیم....یا حیف نان یا یه همچین چیزی،که قطعا منظورشان این بوده که برو گمشو حیف نون.
الغرض دادیم نوشتند این ده شرایط و صلاحیت زندگی را ندارد...یعنی ما نداریم،فسق و فجورش زیاد شده...اینترنتمان فرت فرت قطع می شود،این دختر کدخدا معلوم نیست با چند نفر خوابیده اصلن!مافیا داده برایش کمپ حمایت از معتادین راه انداخته اند،البته باز شکر خدا شیشه ای ها را راه نمی دهند،گوویی زیاد می افتد پایشان،با دخل آلبالو دزدی ها نمی خواند اصلن.
همه متفق القول بودند که بروند و هوچ وخت به این خراب شده بر نگردند فحش هم گذاشتند واسه هرکی برگشت.
آلبالو ها پیش کش جن های رمضون حمومی،گردو ها را بگذاریم خرج زمستان کلاغ ها،بلخره آدم نباشند کلاغ که هستند.
حج رضا را راضی کرده ایم به هزار و یک بدبختی...البته شرط کرد خرش و حج خدابخش هم بیایند حتمن.
خرش را راضی کرده ایم ،مانده حج خدابخش که الحمدا...  آدم با سوات و موبایل دار و خارج رفته ایست...کویت بوده انگار.با همه دل کندن هایمان مانده ایم این همه مچد و حسینیه و قبرستان را کجا قایم کنیم از گزند آفات و بلایا در امان باشند چاره داشتیم می بردیمشان.اینجا همه با سنت ها خو گرفته اند...بگذریم.
100 بار به حج رضا گفتم نهار آلبالیا رو در بیار ببریم حیف است به درد می خورند،سنش بالا هست ولی خب 10 برابری از من هشیار تر وانمود می کند،حدس می زنم تاثیر همان آب چاه و روغن حیوانی و عسل قرمز بوده....گفت کودن تا یحیه باد هم دوام نمی آورند این آلبالی ها مقصد ما جایی فراتر از یزدخواست است!
یادم آمد همین جا بود که می خواستیم با رباب فرار کنیم...اه تف به این همه خاطره سازی...
رباب هم با دوست پسر جدیدشان رخت سفر را بسته اند از پیش،زود تر از ما حتی،شکمش اندکی رو به آفساید می نمود...بالا آمده...شانس نداریم...حالا میندازند گردن ما...آش نخورده و دهن سوخته.
عریزه را همه امضا کردند به جز یک پیرزن 98 ساله که دل کندن از قبر شوور جوان مرگش انگار نا شدنی بود،که با یک ضربه کپه بیل این معضل هم حل شد...هوای  زیادی مصرف میکرد طفلک!
همه رفتند و رفتند و رفتند...یحیه باد را رد کردند...چند مورد مرگ و میر میان راه داشتیم به طوفان و گردباد و گرداب و باتلاق و زامبی هم برخورد کردیم که البته با درایت حج رضا و دوستان زبل همه قلع و قمع شدند...حج خدابخش ولی سالم و سرحال بود.
خلاصه رفتیم و رفتیم...چند خرابه را رد کردیم،میان راه به دهکده ای برخورد کردیم که همه مردمش گوساله بودند...خدا را شکر کردیم و به راه خویش ادامه دادیم.
بعد از 3 سال و 8 ماه و 23 روز رسیدیم به یک جای سرسبز و قشنگ و مست و ملنگ و خیلی خیلی خوب که البته خالی از سکنه بود،انگار همه اهالی آن منطقه 3 سال و 8 ماه و 23 روز پیش دسته جمعی اینجا را ترک کرده و به مکان نا معلومی رفته بودند...البته این طور به نظر می رسید فقط!
همان جا را برای سکونت برگزیدیم و مقدمات سالیان خوش و خرمی را به سان قرقی فراهم کردیم.
خیلی هم خوشحال بودیم و هی هم میخندیدیم به حماقت مردمانی که ول کرده اند اینجا را و رفته اند.
به هر حال خوش به حالمان که انقد خوشحالیم.



امضا
م.سورمه ای

1391/06/18 توسط A.M.I.R | نظرات ()





خـفـهـ شـ ـو
یادداشت
جوات نامه
پیش نویسهام
قــ ـــرنـــطــ ــیــ ــنــ ــه

joker End
losing!
کووور
شاعر تمام شده
من
جوات نامه : روزی كه جواد ،‌جوات شد
جوات نامه:خارجی
یک مشت خاکستر
جوات نامه:خدابخش
جوات نامه : درد یتیمی
جوات نامه:فصل کارناوال (قسمت دوم)
بعد از خوندن فراموشش کن
جوات نامه:فصل کارناوال
جوات نامه: اپیزود ۹
فاحشه خونه
خواب.رویا.کابوس.بارون
نفس های آخر
به خاطر همه ناگفته هایم...
خواب
بدون عنوان
هووووم
جوات نامه:تکامل(از سری اپیزود های پراکنده)
هیس...گوش بده...یه صدایی داره میاد
شروعی به وسعت یک سلام
رمضان
رمضان
ملت من
ملت من
just
just

بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
شهریور 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391

A.M.I.R
رضــ ـا

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد


Upload Music