تبلیغات
تراوشات مسموم ذهن بیمار من و اطرافیانم
تراوشات مسموم ذهن بیمار من و اطرافیانم



جوات نامه : روزی كه جواد ،‌جوات شد

تصمیمهای بزرگی گرفته ام . از وقتی که آدمهای اطرافم را شناخته ام و مطالعاتی که از افراد خاص و محبوب خودم کرده ام دست

به تصمیم بزرگی زده ام. زندگی نکبت بار من نه ناشی از حق انتخاب بوده و با این وضع هردنبیل تازه فهمیده ام اشتباهی بوده ام.

حالا میفهمم که چرا وقتی زنگوله پا تابوت هم که هستم اما هنوز انگاری که اندازه ی پـــــِــهــِـن خر هم ارزشی ندارم

میدانی زیاد به خود ما مربوط نیست ، ما تنها نقشمان را خوب بازی میکنیم. اگر قرارست که دیگر نمیشود کتمانش کرد

من ، جواد از اولین روزهای بچگی خود را هم حتی به اجبار شیر میخوردم

نمیشود ثابت کرد اما ... چرا من الان از هرچه گاو و گوسفند و شیر است تنفر دارم ؟

دراین سخن یک نکته ی انحرافیست که باید مورد بحث قرار گیرد

من تمام جوانب را در نظر گرفته و فقط کم مانده که تصمیم خود را عملی کنم

حالا که کسی درکم نمیکند باید مجبورشان کنم

طبق نظریه ی من یک جوان وقتی میتواند رشد کند که در وحله اول امنیت روانیش برقرار باشد

دوم اینکه منزلت اجتماعی خوبی داشته و آنرا ارتقا بخشد

و سوم اینکه خودش را از جوامع اطراف مخالف خود وارهاند و به سمت و سویی در امتداد آرزوهایش بکشاند

و من تصمیم قاطع خود را گرفته و قصد دارم این موهن را به پایان خوشی برسانم

سعی ، تلاش و از همه مهمتر اراده لازم است

از یک نقطه بالاخره باید شروع شود و این بهتراست که از خودم شروع کرده به خانه و خانواده بکشانم و از آن به بعد به اسفرجان

منتقل کنم

ایده های بسیاری است و من بی صبرانه دنبال آن نقطه ی لعنتی شروع ...

آهان ! از فردا باید حمالی های حج رضارا کنار بگذارم و فکری به حال ِ بی حال خودم کنم

میشود بااین پیش رفت که از دستورات حج رضا سرباززنم

از فردا اولین گام من برداشته خواهد شد

*
امروز وقتی چشم در چشم حج رضا گفتم که من باید کتاب هایم را بخوانم و برای گوسفند چرانی همراه علی فرزند عبدالله

نمیروم عصبانی شد

امروز معلوم است که حج رضا اعصاب مکفی را دارا نمیباشد پس امروز هم بیخیال طرح تغییر خود میشویم و آنرا به فردا

موکول میکنیم

**

حج رضا هرچه مرا صدا میزند من جواب نمیدهم و خودم را بیشتر لابلای کاه های کاهدون قایم میکنم

حج رضا که با فحش سراغ مرا از اهالی خانه میگیرد و همه میگویند آخرین بار اورا در حال رفتن به کاهدون دیده اند

او هم بیل را بر میدارد و به کاهدون می آید

بیل اولی را که بر سرکاه میکوبد متوجه میشوم در چند سانتی انگشتان پایم بوده

بیل دوم را بالا میبرد که من با صدای غلط کردم از میان کوه کاه بیرون می آیم و او با پشت بیل به پای راستم میزند و تنش را

روی جسم نحیف من حوار میکند و فقط کتک میزند

انگار که نه ! بهتر است بیخیال حج رضا و اهالی خانه شوم ، به خرحمالی های خویش ادامه داده و نقطه ی شروع این تحول زندگیم

را بگذارم سر کوچه و محله

امروز که علی عبدالله آمد در خانه تا مشغول بازی های احمقانه خود شویم گفتم نمی آیم اما حج رضا را دیدم که گفت خب حالا

که با پسر حج عبدالله نمی روی بیا اینجا تا باهم به تفریح جوغبند برویم ، هیچی دیگه رفتم بازی

امروز هم بیخیال

دارد کاسه صبرم سر میرود

دارم میبازم به تقدیر

امروز سر سخت تر جلوی باد حوادث می ایستم

صبح ساعت 4:30 به کوه پلنگی گریخته ام و کتابهای و اثاثیه های خودرا با خود برده ام

مشغول خواندن هستم و یکی یکی برگ میزنم و در این هنگام فکر میکنم دارم از فهم و شعور اهالی بالاتر میروم

مرا به حال خودم بگذارید، این مرد رو

غروب میشود و من به ناچار برمیگردم طرف خانه

هزاران دغدغه در دل دارم ، جرمم سنگین است ،از صبح که نبوده ام

و از آن مهمتر کتابهایی همراهم است که پدرم خواندنش را برایم حرام کرده

یواش یواش داخل میشوم و مضطرب تر

اتاق را باز میکنم اما کسی نیست

در حیاط ، مطبخ ،‌انگار همه رفته اند

نکند دنبال من میگشتند

هول و هراس دارم و به ناچار خودم را به خواب میزنم

نیمه های شب صدای خنده ، قهقهه مرا از خواب بیدار میکند اما پلک نمیگشایم و فقط گوش میدهم همه به داخل می آیند و

توی اتاق سرگرم گفتگو هستند و من میشنوم

انگار اخبار مهمیست

حسن سلطانیان و پسرش میخواهند یک فیلم در روستا بازی کنند خبر مثل بمب صدا کرده بود و برای همین برای ایفای نقش

حج رضا و الاغش را دعوت کرده بودند معلوم است اسم جواد را نیاورده اند

حج رضا و صغری هم انگار جوادشان را از یاد برده بودند

نمیتوانم بگویم روز خوبی بوده با اینکه توانسته بودم کمی به هدفم نزدیک شوم اما از یاد فراموش شده بودم

به چشم نمی آیی اگر استقلال داشته باشی و من نمیتوانم تحمل کنم این فراموشی را

و من برای فردا هیچ برنامه ای ندارم و نخواهم داشت

***

صبح که از خواب بیدار شدم فکری به سرم زده که میتوانم خودم باشم اما باید یکنفر را قربانی کنم

من امروز نمیتوانم خودم باشم که میمیرد و بی هیچ روایتی در آخر هم سرش را بر خاک قبر میگذارند

من باید من باشم

از امروز شاید دیگر نیازی به کتاب ، شخص قهرمان یا فرار از واقعیت زندگیم نیست

من به خودم ایمان پیدا میکنم

فقط یک حرف عوض نمیشود وقتی که جواد بشود جوات

دنیای من عوض میشود با همین یک حرف

من از امروز جواتم اما میبینم روزی که جوات عصیان میکند

جوات جواد میشود مثال وقتی چوب خشک باز میشود جنگل

پس پیله میبافم در میان این همه آفت

پدر دیگر نمیخواهد مرابه زور جواد صدا کنی

با همان دندان های بی دندانی و لهجه ی خاص اسفرجان مرا راحتتر بنام:

جوات ...


1391/09/18 توسط رضــ ـا | نظرات ()





خـفـهـ شـ ـو
یادداشت
جوات نامه
پیش نویسهام
قــ ـــرنـــطــ ــیــ ــنــ ــه

joker End
losing!
کووور
شاعر تمام شده
من
جوات نامه : روزی كه جواد ،‌جوات شد
جوات نامه:خارجی
یک مشت خاکستر
جوات نامه:خدابخش
جوات نامه : درد یتیمی
جوات نامه:فصل کارناوال (قسمت دوم)
بعد از خوندن فراموشش کن
جوات نامه:فصل کارناوال
جوات نامه: اپیزود ۹
فاحشه خونه
خواب.رویا.کابوس.بارون
نفس های آخر
به خاطر همه ناگفته هایم...
خواب
بدون عنوان
هووووم
جوات نامه:تکامل(از سری اپیزود های پراکنده)
هیس...گوش بده...یه صدایی داره میاد
شروعی به وسعت یک سلام
رمضان
رمضان
ملت من
ملت من
just
just

بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
شهریور 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391

A.M.I.R
رضــ ـا

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد


Upload Music