تبلیغات
تراوشات مسموم ذهن بیمار من و اطرافیانم
تراوشات مسموم ذهن بیمار من و اطرافیانم



جوات و مــ ـابــقـی داســتــان

... نپرس کی اینجا نشسته و مچاله شده و یه دنج واسه کز کردن پیدا کرده ، خب معلومه ... منم ، جوات ... جوآتی نام آور البته الان آش و لاش . سخته نتونی دق نکنی و دلیلی واسه توی نطفه خفه شدن پیدانشه برات. امروز یارانه هارو ریختن به حساب ، صبح مث شصت تیر از خواب بلند شدم و دست دراز کردم زیر لحاف حج رضا ، گوشه چشمی نشان داده ، دلمان شاد کند اما ای دل غافل...

حج رضا کود شیمیایی کم داشته و مارا به کود ترجیح داده . یادمان نرود پدر من اقتصاد دانی ست ماهر ! همه میگویند البته همسایه ها بیشتر ، آنها میگویند پدرم یک بالشت پول دارد که سرش را بر بالین آن می نهد. برای دستبرد از این بالش چند روزی کشیک داده و خیلی ماهرانه بالش پدر را جرواجر کردم ، جز لباس های کهنه ی بچگیش و یک کتک چیزی به بنده ننشست .

پدرم راست میگوید کاش بچه می ماندیم ، بچگی های پدرم گذر از خر حمالی های مفتی برای این و آن ، سرشار از درسهای زندگی برای من است طوریکه وقتی پای تعریف مینشیند آب دهان بنده یک متر کش آمده ، شب با نبود نبات پولکی میمکم. او میگوید روغن حیوانی میخورده ، عسل های قرمز رنگ سر میکشیده و البته از چاه هم آب می آورده . پدر من واقعا قهرمان است اینرا وقتی فهمیدم که با دختر همسایه خاله بازی کردیم . او از من پول میگرفت و آرایش هایش را برای هوشنگ میکرد و من صبح تا شب سرکار بودم و او با موبایل حرف میزد . مث سگ جان میکندم . خوب شد که این دم آخر به تفاهم نرسیدیم. البته مهریه ی سنگین را تا قران آخر از من گرفت ، بازی تلخی بود ، آنقدر تلخ که سالهاست دور زن و زول را خط کشیدم و فقط به ادامه ی تحصیل فکر میکنم

چند وقتی است با انسانی آشنا شده ام البته با سی دی های علی عبدالله ... توی کتابهای مدرسه گفته بودند حقیقت را بگویید حتی اگر به ضرر شما باشد و من فکر میکنم این شخص تمام کتابهایش را حفظ کرده و من هنوز درگیر مسئله ی فیثاغورث هستم . او حقیقت را میگوید اما نمیدانم چرا آدمهایی هستند که نمیخواهند بفهمند که حقیقت اینگونه است شاید آنها کتابهای مدرسه شان را برعکس خوانده اند . به هر حال من خیلی با او حال می کنم ، خیلی دوستش دارم چون برای من از جنس حقیقت است حقیقتی که از ته خیار های باغ ذوالفقار کل میرزا   تلخ تر است . او گفته که به زودی میمیرد و همه دوست دارن او بمیرد چون او میگوید ما همه بدبختیم اما بعضی ها هم میگویند ما خیلی خوشبختیم البته ما که نمیگوییم و نمیفهمیم کی درست میگوید و کی تظاهر میکند که راست میگوید.

پدرم خم شده ، چندروزی هم هست که با خودم کلنجار میروم او همیشه مرا نفرین میکند و میگوید کاش زودتر درگیر زندگی ت شوی .

برادر کوچکم هم فهمیده که چقدر داریم با فرهنگ میشویم وقتی همه چیز گران میشود و من خداراشکر میکنم چون هرروز داریم با فرهنگتر میشویم . دیشب پدرم هجوم فرهنگ را توی جیب هایش با تمام وجود احساس کرد وقتی که یک پنیر 400 گرمی را 3000 تومان خرید پدرم داشت گریه می افتاد  البته فکر کنم گریه ی شوق بود. او هرروز بیشتر از روز قبل نماز و قرآن و دعا میخواند ، از خدا میخواهد حضرت مهدی (عج) زودتر ظهور کند تا شاهد با فرهنگ تر شدن ما بشود . مادر بزرگم هم که میداند نمیتواند دیگر فرهنگش را بالا بیاورد و چون دلش هم نمیخواهد از بقیه عقب بماند آرزوی مرگ میکند چون معتقد است دعای پدرم دستش به هیچ جا بند نیست.

من نمیدانم به مایحتاجم نگاه کنم یا به جیب پدرم ؟! جیب پدرم که بزرگ نمیشود اما احتیاجات من میتواند کوچک بشود و من الآن قید خرید شلوار را زده به وصله کردن آن قانعم اما نمیدانم این کار من خلاف بالارفتن فرهنگ روستاست یا نه ؟

از روی حرفهای پدرم فهمیدم که روزی که پول نداشتیم همه چیز ارزان بود ، حالا هم که کمی پول داریم همه چیز گران است . ولی من فکر میکنم ما باید همیشه دنبال نان باشیم تا هیچ چیز جز نان را نبینیم .

باید به جمعه بازار بروم و کاردستی هایی که با چوب بستنی چندسال پیش ساختم را حراج کنم اما فکر نمیکنم کسی آنقدر پول داشته باشد تا کاردستی مرا بخرد.

نمیدانم چرا چندوقتی است بی حس شده ام ، حالا احساس خرمان را وقت عر عر درک میکنم . او هم مثل من هرچه بارش میکنند می برد ، برایش فرقی نمیکند علفها تازه هستند یا نه ، او هرچه بریزیم جلویش هم میخورد و من نمیدانم به انسانیتمان نزدیک شده یا به خریتش سوق پیدا کرده ایم ؟

در ذهن من مسائل روشنفکری گاهی میجوشد تا جایی که از خودم میپرسم :

چرا ؟

اما بقول پدرم دنبال نون باش که خربزه آبه ...

در هر صورت تنها مشکل ما خورد و خوراک نیست اما مجبوریم یابوی مشکلات را آب داده آنرا به زمین افسار کنیم .

اتفاقات زیادی در ده ما می افتد و ما مشکلات خودرا فراموش کرده برای حل مسائل روستایی دست بکار میشویم . ما اساسی ترین اقداممان امضای طومار است . از طومار ساخت سد گرفته تا امضای طومار اعدام قاتل . اصولا به کل قید پیشگیری را زده خدایی از پس درمان خوب برمی آییم . ما نزول خوارانی هم پرورش میدهیم تا بر سرشان منت گذاریم و از آنها وام با درصد کمتر از سود بانکی بگیریم.

ما عمدتا بر سر قبر خیلی خوب زار میزنیم و همه را به گریه وا میداریم تا همه را در غم خود حتی به زور شریک گردانیم . اسفرجان اولین روستایی است که آغازش با قبرستان و پایانش با قبرستان است . جوانان ما تریاک را خوب می کشند و سیگار را خوب میفهمند و لول تریاک را خوب درست میکنند و من هنوز برای آینده ام بر سر چند راهی قرار گرفتم که قاچاقچی باشم بهتر است یا دلال ، یا اثلا شرکت هرمی را برای اولین بار در اسفرجان راه بیندازم یا مصرف کننده ی تریاک بشوم شاید هم مافیای آلبالو و گردو را انتخاب کردم ، شاید آدمکش شدم یا شاید دزد ، اما فعلا بیکاری مد نظرم است .

البته من نمی ...

امضا ی ناقابل :

ابــهــام


1391/04/20 توسط A.M.I.R | نظرات ()





خـفـهـ شـ ـو
یادداشت
جوات نامه
پیش نویسهام
قــ ـــرنـــطــ ــیــ ــنــ ــه

joker End
losing!
کووور
شاعر تمام شده
من
جوات نامه : روزی كه جواد ،‌جوات شد
جوات نامه:خارجی
یک مشت خاکستر
جوات نامه:خدابخش
جوات نامه : درد یتیمی
جوات نامه:فصل کارناوال (قسمت دوم)
بعد از خوندن فراموشش کن
جوات نامه:فصل کارناوال
جوات نامه: اپیزود ۹
فاحشه خونه
خواب.رویا.کابوس.بارون
نفس های آخر
به خاطر همه ناگفته هایم...
خواب
بدون عنوان
هووووم
جوات نامه:تکامل(از سری اپیزود های پراکنده)
هیس...گوش بده...یه صدایی داره میاد
شروعی به وسعت یک سلام
رمضان
رمضان
ملت من
ملت من
just
just

بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
شهریور 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391

A.M.I.R
رضــ ـا

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد


Upload Music